حس تازه!
آن روز چنان شد که دگر بار نمی شد
گویی دل و سر هر دو به یکباره یکی شد
چه کنم نای کلامم به دمم راه نیاورد
ره خود بازگرفتم غم دل تاب نیاورد
یا حق تو بگو عاشقو دلباخته ام من؟
در چاه غم ویس سرازیر شدم من؟
بار الها!
دل این بنده درگاه کریمت مددی می خواهد
ره خیرم بگذار آنچه غمم می خواهد
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان ۱۳۸۶ ساعت توسط ساشا
|
.: شهاب